
صبح از سر و صدای بابا و مامان، سر چیدن و نچیدن تمام ریحون های باغچه بیدار شدم. یاد دیشب افتادم واقعا هوا خنک و خوب بود. بالاخره توافق کردند ریحونها رو بچینند. کش و قوسی کردم و از تخت پریدم پایین و دست و رو نشسته! بهشون ملحق شدم. در خنکی صبح تو حیاط باهم ریحون ها را پاک کردیم و بعد اومدیم داخل خونه و من دست و رو شسته، صبحانه، چای بابا دمکرده و سمنو مامان پز خوردیم؛ در اصل صبحانه نخوردیم، غذای بهشتی خوردیم! که گوشت و پوست میشه به تن آدم. بعد از صبحانه بابا جارو برقی زیر بغل زده اومد! پذیرایی و نشیمن رو بابا جارو زد و من آشپزخونه رو. ناهار هم بابا آبگوشت بار گذاشت و من ظرفهاش رو شستم. و همه دیگه نتونستیم از خواب عصر جمعه بگذریم. یکی غش کرد و یکی خروپف!
به نظرم جمعه یک مٙرده! از آن مردهای اصیل قدیمی با سبیلهای کت و کلفت! با دستمال چهارخونه تو جیب سمت راست کتش، مردی با ابروهای پر خشمگین اما با چشمهای روشن و آهوانه! که منتظر یک استکان چای لب سوز لبدوز از دست یار دیرینه است.
امروز جمعه داشتید یا نه؟ به خودتون اعتراف کنید :-) براتون کمی موزیک جمعهوانه گذاشتم تا آخر شب نشده بهش گوش بدید. (کلیک)
یک دخترم، اما اگر یک پسر این موزیکها را به من پیشنهاد میداد، خودم ازش خواستگاری میکردم، هزینه شام عروسی رو هم خودم تقبل میکردم!
برچسب:
نویسنده: بهراد نیکفر